تبليغاتX
آلما ای
وب نامه های من
سلام.

انگار بهار دارد می اید..انگار بویش در فضا پیچیده..و انگار باز هم سر شاخه ی درختان سبز شده...

من این روزها حالم خوب است..ولی دیگر نمی خواهم نه از خوب بودنم و نه از بد بودنم چیزی به زبان آورم.....این روزها نمی بینم رنگ پیراهنت را و این موضوع کمی اذیتم میکند...راستی هنوز هم پیاده روی را دوست داری؟

این روزها با کسی آشنا شدم که نسبت به درد یا لذت بی تفاوتی عجیبی دارد.....باز از او برایت می نویسم.....

                          تا بعد!

پی نوشت: دیشب فهمیدم که چقدر اخلاق ما به هم شبیه می شود گاهی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 11:4  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام نازنینم

امروزم را با صدای تو آغاز کردم.چه روز سرشاری!

صدای تو...نگاه تو....دستان تو...همه ی باور من از دنیاست...

                                                تا بعد!

پی نوشت:

امروز سر گیجه ام بهتر شده...

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 9:46  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام آینه ی آفتاب زاده ی من!

فقط همین که بدانی که دوستت دارم.اگر بهانه غزل می شود اگر نامه.

                                                                                       تا بعد!

پی نوشت:

همه ی درختان می دانند که من سایه بانی جز تو ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 9:34  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام

ایستاده بودیم کنار هم در یک مغازه.بیرون از مغازه باران و برف با هم قاطی شده بودند و به چراغ های شهر روشنایی خیسی داده بودند.

تو مشغول ور انداز کردن همه ی دختران فروشنده و خریدار بودی و من منتظر که اتاق پرو خالی شود.

تو به کراواتهای ویترین نگاه می کردی که کدامشان را بخری بهتر است و به ست تازه ات می آید و من منتظر بودم اتاق پرو خالی شود.......تو به آینده ی درخشانت و این که چقدر فرصت داری خودت را برای آن آماده کنی فکر می کردی و من.....اتاق پرو خالی شد..

تو مشغول بگو و بخند با فروشنده شدی و من سایزی را که می خواستم پیدا نکردم و گفتم برویم.

آمدیم بیرون ..زیر آن باران و برف قاطی کمی راه رفتیم....تو حالت خوب بود و من حالم خوب بود. خیس شدیم سردمان شد.رفتیم چیزی بخوریم.سفارش غذا را که دادیم من تعدادی عکس را که به تازگی انداخته بودم به تو نشان دادم و تو گفتی " چقدر از جنیفر لوپز خوشم می آید"

شام را خوردیم.تو از مزه ی غذا خوشت آمده بود و من از مزه ی غذا خوشم آمده بود.رستوران را ترک کردیم .سریع سوار ماشین شدیم و به خانه رفتیم.

تو خسته بودی...سریع خوابیدی..من خسته بودم...خوابم نمی برد...

به چهره ات نگاه کردم که در خواب چقدر ملیح لبخند می زد..من هم لبخند زدم و احساس کردم دلم برایت تنگ شده بود.

آمدم ..برایت این چند خط را نوشتم که بگویم "دلم برایت تنگ شده"

                                                                                          تا بعد!

پی نوشت: باید برای خودت یک عینک مخصوص بگیری....و جلوی صفحه ی مانیتور آن را به چشمانت بزنی..خیره شدن پشت سر هم به صفحه ی کامپیوتر برای چشم ضرر داره..(.اینطور می گن...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 15:31  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام.

با سرمای دانه های سفیدی که تند و یکریز از آسمان فرو می ریزند.....عجیب آشنا هستم....

این روزها غمی مبهم رهایم نمی کند....و این سفیدی روی ماشینها و خیابانها و شاخه ها حالتی عجیب به

لحظه هایم داده است.......

امسال نمی توانم برف بازی کنم اما نمی گویم حیف.......

حوصله ای برای برف بازی نیست......

تا بعد.

پی نوشت:

کلافه ام کمی.....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 14:7  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام

در برابر اتفاقات پیرامونم نظری ندارم.

می خوام تظاهر کنم که دارم به چیزهای گسترده تر و عجیب تری فکر می کنم.

احتمالا بی خبری گاهی خیلی خوب است.

همه چیز رفته رفته شکل خودش را پیدا میکند ....و آرام شکل می گیرد.

چه سخت و چه ناباورانه همه چیز در سیطره ی دستان تو شکل می گیرد...

چشمانم را بستم و تنها چیزی که می بینم یک باریکه ی نور قرمز است که از اعماق تاریکی می آید و نمی دانم به کجا می رود...

از فصل تابستان دلخورم و برف را دوست دارم.

حادثه ی حضور یک فرد در پیشگاه انسانهای والاتر حادثه ی عجیبی است.

                                                                   تا بعد!

پی نوشت:

اتفاقی در من رخ داده که قادر به شناسایی اش نیستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 14:41  توسط سوم شخص مفرد  | 
سلام

یه بار... یه روزی...وقتی داشتیم با هم قدم می زدیم..بهم گفتی" سعی کن خیلی عمیق نشی رو موضوعات" من اون روز یه لبخند زدم...حتی تو دلم گفتم " واقعا چه مسخره.. مگه میشه آدم عمیق نشه و بتونه زندگی کنه...این آدم دیگه چرا داره این حرف رو می زنه..چرا این آدم که انقدر ظاهر عمیقی داره....داره این ها رو می گه.." 

حالا امروز...بعد از گذشت چند ماه ..می رخوام جدی جدی ازت بپرسم " چه جوری می شه عمیق نشوم؟..." " چه جوری؟ "

بهم یاد بده...می خوام امتحان کنم.

                                                                    تا بعد!

پی نوشت:

با همان کفش مشکی رنگی که دیروز به پا داشتی.....یک بار شتابان از کنارم گذشتی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384ساعت 12:34  توسط سوم شخص مفرد  | 
وقتی عدد واقعی سن آدم و تصویر درون آینه هم خوانی نداشته باشد..آدمی ترجیح می داد...همه ی آینه ها را از صفحه ی روزگار محو کند....

روزی دلم می خواست رقص باله یاد بگیرم و در خیالم مردی را می جستم که مرا روی هوا رها کند و من پیچ و تاب خوران به بازوانش فرود آیم.

روزی دلم می خواست ویالون سل می نواختم و با هر حرکت دستم نگاهم را از ساز به تو و از تو به ساز می انداختم.

روزی دلم می خواست نویسنده ای باشم که هر داستانم را به روزی از روزهای تو تقدیم کنم....

......

من در این اتاق کوچک اجاره ای با موکت پاره ای که سردی زمین را از من قایم می کند..درد دل می کنم.

..

یک روز تصمیم گرفتم همه ی شهر را در جستجوی تو بکاوم..حاصل آن روز فقط خستگی بود...دیگر حتی از آن روزها هم خبری نیست...

تو هر جا باشی..قطعا روی یک مبل درب وداغان ننشستی...تو هر جا باشی ..هنوز هم از نوشیدن چای لذت می بری...تو هر جا باشی..در یک اتاق اجاره ای ..تک و تنها ..بی آرزو..شب را به صبح نمی رسانی.

تو جایی میان گلها ..میان هیاهویی پر از شادی..به تصاویر گذشته لبخند می زنی...به من لبخند می زنی و با خودت می اندیشی که من چقدر دختر خوشبختی شدم.

می دانم در ذهنت مرا در لباسی از حریر و ساتن با ویالون سلی بزرگ و فنجان های رنگارنگی از چای می بینی..

می دانم که در خیالت مرا زیباتر از گذشته و جوان تر از آن روزها می بینی...

من ناله نمی کنم..من هیچ گله ای از روزگار ندارم..هنوز هم اعتقاد دارم..دنیا با تمام بی اعتباریش..کارش را به خوبی انجام می دهد.

تنها سخن من از امتداد روز است و درازی شب.

تنها شکایتم از این است که شبها خوابم نمی برد.دیگر هیچ شکایتی ندارم به خدا.

..بیرون هوا کمی سرد شده..اگر اشتباه نکنم..زمستان امسال پر برف خواهد بود..من هنوز هم شبهای یلدا به احترام شبهای یلدای با تو..تا صبح بیدار می نشینم و غزلیات حافظ را مرور می کنم و همیشه هندوانه در بساط شب یلدایم پیدا می شود..به یاد روزی که تو شیرینی هندوانه را با طعم لبهایم مقایسه کردی......هنوز هم برگه و قیسی دوست دارم و هنوز هم گاهی دلم برای انارهایی که پدر بزرگم با دقت پوستشان را می کند و در کاسه ی بزرگی می ریخت تنگ می شود....

آدمی چقدر عجیب است...آدمی مدام به فرار و رفتن فکر می کند...

...به اینجا که می رسم...همیشه بغض می کنم..

بگذار تا این بغض نترکیده..تمامش کنم....

تا بعد.

پی نوشت:

به هیچ حیله در آغوش در نمیایی

مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 11:24  توسط سوم شخص مفرد  |